گردنبند ماه تولد
mp3 حراج

اس ام اس های زیبا

  • بازدید :3691

چارلي چاپلين ميگه : شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
-----------------------------------
بازنده ها در هرجوابی مشکلی را می بینند ولی برنده ها در هر مشکلی جوابی را می بینند . سعی کنید مثل برنده ها فکر کنید.
-----------------------------------
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد.(ابراهام لینکلن)
-----------------------------------
خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش
-----------------------------------
شاید خدا خواسته است كه ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شكر گزار باشی

اس ام اس های زیبا


جملات متفکرانه.....

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست

و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جملات متفکرانه.....


قدر زندگی را بدانید...

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، یا گرسنگى در امان بوده‌اید، وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

قدر زندگی را بدانید...


وقتي .....
در زندگي ات عمل ، بيش از حرف نقش ايفا مي کتد .
منکر ترس نمي شوي ام با هر نوع آن به طور منطقي برخورد مي کني.
هر روز - بارها و بارها - به خودت مي گويي:هي! تو فوق العاده اي ... فوق العاده !
براي زيباتر شدن سيرتت تلاش مي کني .



چقدر شبيه خودت مي شوي وقتي...


امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات باخبر شوي.

يک Email از طرف خدا ...

داستان دختر زشت

  • بازدید :8554

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

داستان دختر زشت


به آرامي آغاز به مردن ميكني "

اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

لحظات زندگي باارزشتر از آنست كه بيهوده هدرش دهيم!!


بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
***

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود


کاش قلبها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


بچه که بودیــم ...


مسلخ عشق
بوي خاك باران خورده را به جان خريدم. در اطرافم چراغ هاي پايه‌بلند روشن بود. روبرويم تا چشم مي‌ديد سياهي بود و سياهي. شب با خود رخوت آورده بود و وادارم مي‌كرد بنشينم و آنقدر محو شب باراني باشم تا خورشيد از انتهاي افق سر از خواب دوشين بردارد. حضورش را در كنارم احساس كردم! نگاه كردم. او بود! چون روحي بي صدا كنارم جا خوش كرده بود.

دقايقي به سكوت گذشت. با روشن كردن سيگاري آرام گفت: «مي‌دانيد خوبي تاريكي در چيست؟» با تعجب نگاهش كردم. به نگاهم خنديد و گفت: «اينكه تاريكي سرپوش است و آدم قابل رؤيت نيست. شما تا ديروقت دل به تاريكي سپرده و محو شب مي‌شويد.» پرسيدم جاسوسي مي‌كرديد؟ سر تكان داد: «نه، من داشتم از قلب خودم تا پاي پنجره پل مي‌زدم. نه، ببخشيد! اشتباه كردم. از تاريكي به روشنايي پل می زدم.»

مسلخ عشق از فاطیما

صفحه 1 از 1 1