گردنبند ماه تولد
mp3 حراج

داستان یک دختر

  • بازدید :11930

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

داستان یک دختر



پيرمردی ‏ مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی برای رفتن نداشت
به هر حال يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود





داستانی کوتاه و جالب


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


داستان مرد نابینا

داستان عشق و زمان

  • بازدید :1359

روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.

ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.


داستان عشق و زمان


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

داستان قاتل و میوه فروش


داستان زنان آنتوان چخوف - داستان کوتاه

"فیودور پترویچ" مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار میشمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم "ورمنسکی" را به حضور پذیرفت و گفت:
- نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زدهاید؛ نمیتوانید به کار تعلیم و تربیت ادامه بدهید. اصلا چطور شد که صداتان را از دست دادید؟
معلم با صدایی که شبیه به فش فش بود جواب داد:
- عرق کرده بودم،...
- واقعا که حیف شد، متاسفم! آدمی چهارده سال خدمت میکند و یکهو این بدبیاری! مرده شوی این زندگی را ببرد که آدمیزاد را مجبور میکند به خاطر مشتی مسائل پیش پا افتاده روی سابقهی خدمتش خط بطلان بکشد، حالا برنامهتان چیست؟ چه میخواهید بکنید؟
معلم خاموش ماند. مدیر پرسید:
- ببینم شما متاهلید؟

داستان زنان آنتوان چخوف - داستان کوتاه


داستان کوتاه انشاء کودک 9ساله درباره خدا

داستان کوتاه انشاء کودک 9ساله درباره خدا



کودکي اين انشاء را براي معلم کلاس سومش که از آنها خواسته بود خدا را توصيف کنند نوشته:

داستان کوتاه انشاء کودک 9ساله درباره خدا


دارم میمیرم

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

داستان دارم میمیرم

داستان پرتقال ها

  • بازدید :1081

در یک باغ بزرگ پرتقال، روی یکی از درختان غول پیکر، به جز صدها پرتقال دیگری که روی آن درخت زندگی می کردند، هفت پرتقال روی یک شاخه نزدیک به هم قرار داشتند. آن هفت پرتقال همیشه با هم در حال جر و بحث بودند و هر یک ادعا می کرد که خونی است. آنها عقیده داشتند که روی این درخت فقط یک پرتقال خونی قرار دارد که آن پرتقال پادشاه این درخت است. هر یک از آنها می گفت که حتماً آن پرتقال من هستم. ولی وقتی همه این را بگویند که معلوم نمی شود کدام پرتقال پادشاه است. پس تصمیم گرفتند که مسابقه بگذارند. مسابقه رویا پردازی، هر کس بهترین رویا را در تخیل خود بسازد معلوم می شود که پادشاه است. چون فقط پادشاه بهترین تخیل را دارد و وقت مسابقه تا زمانی است که یک نفر رویایش را ساخته باشد. پس شروع کردند به رفتن به عالم رویا.
پس از ساعت ها فکر کردن ، یکی گفت من آماده ام.

داستان پرتقال ها


فضا در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و لبخند، صادقانهترین دروغی بود که لابهلای دیوارهای بلند محوطه اعدام زندان روی لبها میپیچید، صادقانهترین دروغی بود که هرکس برای روحیه بخشیدن به دیگری به زور آن را بر لب جاری میکرد، اما هم خودش، هم دیگران میدانستند در سردی هوا که شلاقگونه بر گونهها مینشیند و کمی آنسوتر انسانی با مرگ دست و پنجه نرم میکند و شاید تا ساعتی دیگر نعشی بیش از او بر دار باقی نماند لبخند دروغی بیش نیست. هرچند که مددکاران زندان در آخرین لحظات هم ناامید نمیشوند و ملتمسانه از اولیای دم میخواهند تا رضایت دهند

تا آخرین لحظه به قصاص مصمم بودم


مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

داستان کوتاه از پائولو کوئیلو

دختر و درخت

  • بازدید :1998

دختر و درخت



ختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود.

روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود.

روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد.

دختر و درخت


مرد بدکار و تار عنکبوت! (داستان کوتاه)



مرد بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را دید. ملكه گفت: "کافی است كه فقط یك كار خوب كرده باشی، تا همان یك كار تو را برهاند...

مرد بدکار و تار عنکبوت! (داستان کوتاه)


داستان

آخرین باری که دیدمش

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

آخرین باری که دیدمش (داستان)


 

همراه «به شیوه ای دیگر»


از کتاب: روز اول قبر


نویسنده: صادق چوبک


 

دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و

 تو یک غار با هم زندگی می‌کردند، یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو

 گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده لاشه

 شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند. .....

همراه «به شیوه ای دیگر» (داستان کوتاه)

صفحه 1 از 3 1 2 » ... صفحه آخر »