گردنبند ماه تولد
mp3 حراج


داستان زندگی دختر فراری

داستان زندگی دختر فراری




شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..

چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟‌ بیایید... بیایید ببینید که من اینجا هم تنها هستم!! تازه چهارده سالم بود.. اوج دوران بلوغ.. اوج احساسات.. اوج شهوت های زودگذر.. تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد.. فقط سارا.. دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم..
سارا کلاس سوم راهنمایی بود و من دوم.. البته اون یک سال هم رد شده بود

داستان زندگی دختر فراری

صفحه 1 از 1 1