گردنبند ماه تولد
mp3 حراج


داستان واقعی عليرضا خمسه


علیرضا خمسه به تازگی در برنامه تلویزیونی «رادیو هفت» ماجرای جالبی درباره جابه‌جایی برادرش در بیمارستان تعریف کرده است.
به گزارش جهان خمسه ماجرا را این گونه تعریف كرد: ما مجموعا ۹ خواهر و برادر هستیم، یكی از برادرانمان شبیه ما نیست!
سیاه چرده است و قد بلندی دارد.
یك روز این برادر در محل كارش با فردی مواجه می‌شود، آن فرد به برادر من می‌گوید من برادرانی دارم كه خیلی شبیه به شما هستند.


داستان عجيب ولی واقعی عليرضا خمسه


داستان ایرانی
- یکی داره می آد. - کیه؟
- نمیدونم.
- تنهاست؟
- آره.
- امیده؟
- نه.
احساس کردم چیزی در دلم فرو ریخت.


داستان صندل شیشه ای


حالا دیگر همه خوشحال بودند - داستان ایرانی

مرد قد بلند بود و باریک ، موهایش دیگر به سفیدی می زد، بی حساب سیگار می کشید و انگشتانش از دود زرد شده بودند، حتی شبها توی رختخواب سیگار می کشید، ساعت 9 که می شد وقت خواب بود، پتو را روی سرش می کشید و باز سیگار می کشید،
جایی از رختخواب نبود که سوراخ نباشد، قبل ها با دیگران حرف می زد، حتی شعر می خواند،

حالا دیگر همه خوشحال بودند - داستان ایرانی


داستان هوش سرشار ایرانی

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند.

هوش سرشار ایرانی - داستان طنز ایرانی ها


پدرم کفتر باز است. مادرم حرم نمی آید.
***
خواب می بینم توی یک زورخانه ام.مادرم نشسته بالای گود، جای پیشکسوت ها.عبا انداخته روی دوشش،کلاه بره روی سرش و عصایش را شق و رق جلوی پای راستش نگه داشته.
جعفر طیار با لباس زورخانه توی گود می چرخد.(ایراد نگیر جعفر طیار را از کجا شناختم. خواب است دیگر!) لنگی روی دوشش است. می چرخد و می چرخد و می چرخدو لنگ هم با او. بعد رو به مادرم می ایستد. تا زانو خم می شود.لنگ را می اندازد میرود.
مرشد می زند به زنگ و ضرب می گیرد.مادرم می آید جلو. همه صلوات می فرستندمادر عصایش را می اندازد وسط گود.همه ساکت می شوند.
عصا تکانی می خورد و اژدها می شود.

داستان زندگی ایرانی


یک گور خالی برنده جایزه هوشنگ گلشیری



روی یک سنگ که معلوم بود تازه هم بود نوشته بودند علت مرگ "خدا میداند". روی سنگ دیگری نوشته بودند علت مرگ "خود سوزی"، جالبیش این جا بود که داخل یکی از گورها...
 
وجدی و زنش داشتند سفره را جمع میکردند و زن من هم داشت ماست های باقی مانده را برمیگرداند توی سطل که سعی کردم جا باز کنم و دراز بکشم. زنم زیر چشمینگاهم کرد. نگفت: «کوه که نکنده ای، دوتا فلاسک چایی خالی کرده ای.»
زن وجدی که اصلأ به ما نگاه نمیکرد، انگار که دستگیرش شده باشد گفت: «دکتر واقعأ خسته است. همه خوابمان برد به جز ایشون.»
وجدی دستمال سفره را کنار پتو تکان داد و گفت: «نگو همه، من که مثل شیر کنارش بیدار بودم.»
 

یک گور خالی برنده جایزه هوشنگ گلشیری


داستان ایرانی

داستان یک مرد

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

داستان یک مرد (داستان ایرانی)


داستان ایرانی

داستان یک وبلاگ نویس

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم

داستان یک وبلاگ نویس (داستان ایرانی)

داستان عاشقانه

  • بازدید :6026

داستان  عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

داستان عاشقانه

صفحه 1 از 1 1